server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

آفتاب، در قفس!

امام حسن عسکر(ع)
آفتاب، در قفس!

پدید آورنده : لیلا اسلامی گویا ، صفحه
ـ بس کن! از سر شب هرچه گفتی، هیچ نگفتم، منتظر شدم تا خسته شوی و زبان به دهان بگیری.
زن، دستش را از زیر چانه اش برداشت. چارقدش را روی سرش محکم کرد و پاهایش را به طرف دیوار دراز نمود.
ـ چگونه می توانم حرفی را که چیزی جز حقّ نیست، بر زبان نیاورم؟!
مرد، دستهایش را زیر سرش قلاّب کرد و روی حصیر دراز کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت… از زمانی که از قصر متوکّل بیرون آمده، تمام وقتش را صرف باغ وحش کرده بود.
دستوری تازه به «نحریر» رسیده بود؛ متوکّل یکی از افراد زندانی را که با او دشمنی سرسختی داشت، به دست وی سپرده بود تا فردا او را میان حیوانات درّنده باغ وحش انداخته و برای همیشه خیال خلیفه عبّاسی را راحت کند. وجود این زندانی، آرامش روحی متوکّل را به کلّی گرفته بود. با اتمام این کار، پاداش هنگفتی انتظارش را می کشید. چشمانش را باز کرد. زن هنوز داشت حرف می زد.
ـ تو را به حقّ خدایی که می پرستیش! ابومحمّد، مردی نیست که تو بخواهی از میان ببری. او، مرد شریفی است، از اولاد رسول اللّه است. شرم کن نحریر! از رسول اللّه شرم کن؛ به خاطر پاداشی ناچیز، دین و ایمانت را نفروش. فردای قیامت، جواب رسول خدا را چه می دهی؟ بگذار متوکّل هرکاری که می خواهد، بکند؛ تو کاری با او نداشته باش. آرامش را، از زندگیمان نگیر…
حوصله اش از حرفهای زن سر رفته بود، فریاد بلندی زد:
ـ دستور، دستوره؛ من نمی تونم روی حرفای مافوقم حرفی بزنم! این اتّفاق باید بیفته. فردا هنگام طلوع آفتاب، باید ابومحمّد را میان حیوانات درّنده بیاندازم؛ شاید هم سرنوشت مولایت چنین بوده باشد!
شلیک خنده اش توی سر زن پیچید. به تندی از جا بلند شد و جلوی شوهرش به زانو افتاد. بدنش لرزید و قطرات اشک بر گونه هایش غلطید.
ـ تو چنین کاری را نخواهی کرد، تو با فرزند رسول اللّه…
هق هق گریه، اجازه صحبت به زن را نداد. مرد، گوشه ای از لحاف پشمی را روی صورتش کشید:
ـ بگذار امشب را به آسودگی بگذرانم؛ با حرفهای تو شاید فردا، خدا آسودگیم را از من بگیرد. بلند شو، بلند شو که دیگر حوصله ام را سر بردی.
زن، دستهایش را روی سرش گذاشت، احساس کرد تمامی تیرگی های دنیا جلوی چشمانش تصویر گرفته، خواست باردیگر التماس بکند و چیزی بگوید؛ بغض، در گلویش ماند. از وقتی که شوهرش، امام حسن علیه السلام را به خانه آورده بود، از سر شب تمامی لحظاتش به اشک و التماس سپری شده بود. دست روی زمین گذاشت و از جا بلند شد. قدمی از مرد دور نشده بود که صدای خُرّوپفش را شنید. سربرگرداند و دوباره نگاهش کرد. احساس تنفّر، تمامی وجودش را فراگرفت. بغض، گلویش را می سوزاند. چقدر دلش می خواست فریاد می کشید و بلند بلند می گریست! مجبور به آرام گریه کردن بود. بغضش را فرو خورد و بی صدا گریست!
* * *
هوای دم کرده و خفه آلود اتاق، کلافه اش کرده بود. بیرون آمد. به اتاقی که ابومحمّد حسن بن علی علیهماالسلام در آن زندانی شده بود، نگاهی انداخت. حلقه های اشک، جلوی دیدگانش را گرفت. هرگز فکر نمی کرد روزی برسد که آقا و مولایش در خانه او به عنوان یک زندانی حضور پیدا کند! قلبش بی تاب بر در و دیوار سینه اش می کوبید. پاورچین پاورچین قدم برداشت. جلوی درب اتاقی که امام در آن حبس شده بود، ایستاد.
صدای آرام و دل نوازی از درون اتاق به گوش می رسید. همانجا به دیوار کاهگلی خانه تکیه داد و بر زمین نشست. نگاه به آسمان دوخت. سوز سردی در بدنش پیچید. لرزه به اندامش افتاد. احساس کرد توجّه ستاره ها همه به خانه اوست. نزدیکی خاصّی را به آسمان احساس می کرد. امام و مولایش چه زیبا راز و نیاز می کرد و می گریست!
دل زن لرزید. دلش می خواست در چوبی را بشکنه و جلوی پای مولایش زانو بزند. دستانش را روی صورتش گذاشت. شانه هایش لرزید. آرام آرام گریه کرد تا «نحریر» متوجّه آن نشود.
درباره ابومحمّد بارها شنیده بود. همیشه از او به درستی و نیکی یاد شده بود. زن، با خود می اندیشید: آیا ابومحمّد از فردایش خبر دارد؟ آیا می داند فردا چه سرنوشتی انتظارش را می کشد؟
او در این سال ها چشم انتظار روزی بود تا مردی را که درباره اش به نیکویی، درستی و مهربانی یاد می کنند، زیارت کند. هرگز فکرش را هم در سر نمی پروراند که آقا و سرورش ابو محمّد، روزی مهمانش شود؛ مهمانی که نه اجازه دیدارش را داشته باشد و نه اجازه پذیرایی و دلجویی! سرش سنگین شده بود. از خودش هم بدش می آمد. شبِ طولانی و دردناکی برایش بود. صدای ناله جیرجیرکی، سکوت شب را درهم شکست.
ذهنش درگیر فکرهای عجیب و غریبی شده بود؛ درخانه اش چه اتّفاقی داشت می افتاد؟ چرا آن همه اشک، تسلاّیش نمی داد؟ بغضش لحظه به لحظه سنگین تر می شد.
ـ پروردگارا! این، چه امتحانی است؟ چگونه مولایم را از این راز مطّلع سازم؛ چگونه او را از این خانه نفرین شده فراری دهم؟ کمکم کن، به فریادم برس! کاش فردا، از راه نمی رسید؛ کاش آفتاب، هرگز طلوع نمی کرد!
* * *
چیزی توی ذهنش جرقّه زد. «اگر حسن بن علی نفرینش می کرد، چه بلایی سرش می آمد؟!» صدای روح بخش دعا و نیایش، هنوز می آمد. برگشت به طرف اتاق. تند به سربالین مردش رفت:
ـ نحریر، نحریر!
مرد، غرولندی کرد:
ـ هان، باز چی شده؟
ـ بلند شو؛ بلند شو!
ـ چرا نمی گذاری بخوابم؟!
زن، به گریه افتاد.
ـ نحریر! از خدا بترس، می دانی چه کسی در خانه توست؟ می دانی اگر بلایی سر او بیاید، چه اتّفاقی می افتد؟!
مرد، خمیازه بلندی کشید:
ـ برو بخواب زن! امشب دیوانه شده ای؟ این حرفها چیست که می گویی! تازه اگه به گفته تو این شخص از بهترین بندگان است، خدا هرگز بهترین بنده اش را تنها نمی گذارد، نیازی به نگرانی تو نیست. تازه برای من هم جالب است، می خواهم ببینم این آقا برای حیوانات درّنده من هم جذّابیتی دارد یا نه؟ فردا وقتی بدن تکّه تکّه اش را زیر دندانهای حیوانات دیدم، به تو خواهم گفت که بنده عزیز کیست… بگذار فردا معلوم می شود.
زن بدون آنکه چیزی بگوید، به گوشه اتاق پناه برد. زانوها را در آغوش کشید و سرش را روی پاها گذاشت. شب کم کم به انتها می رسید. خواب از چشمانش فراری شده بود. هوا داشت رو به روشنی می رفت…
* * *
صدای دلنشین مناجات امام علیه السلام همچنان به گوش می رسید. آفتاب از پس کوه ها آرام آرام خودش را به بالای پشت بام می رساند.
زن، لباس شوهرش را گرفت:
ـ تو را به حقّ کسی که می پرستیش! از خدا بترس، روز قیامت چگونه پیش رسول خدا سربلند خواهی کرد؟ اگه ابومحمّد نفرینت کند…، او مثل دیگران نیست؛ او مرد خداست!
مرد، تکانی به همسرش داد و زن، نقش زمین شد.
ـ حرفهای ابلهانه نگو، باید این اتّفاق بیفتد. او باید کشته شود، آن هم به دست حیوانات درّنده ای که خودم بزرگشان کرده ام.
زن، سر بلند کرد و از پشت چشمان خیسش امام حسن علیه السلام را دید که به آرامی از زیر درختان نخل می گذشت. چقدر لاغراندام و ضعیف دیده می شد. چادرش را برداشت و به دنبال آنها روانه شد. جرأت نزدیک شدن به آنها را نداشت. از مولایش خجالت می کشید. دلش می خواست زمین، دهان باز می کرد و شوهرش را می بلعید.
* * *
جلوی درب باغ وحش که رسیدند، ایستادند. مرد، از زیر شالش کلید باغ وحش را بیرون کشید و به طرف قفس حیوانات درّنده حرکت کرد. امام علیه السلام به آرامی درون باغ وحش رفت بدون آنکه وحشتی در وی دیده شود. زن، دستانش را روی سر گذاشت، چشمانش را بست. نباید می دید. از شدّت اضطراب بر زمین افتاد… گوش کرد، صدایی نمی آمد. سر بلند کرد. چیزی را که می دید، باور نمی کرد. حیوانات وحشی و درّنده، گرداگرد ابومحمّد ایستاده بودند و امام علیه السلام در وسط آنها مشغول به نماز بود. فریاد بلندی کشید:
ـ دیدی گفتم او مثل همه نیست!
سپس در حالی که اشک شادی از دیدگانش جاری بود، خطاب به امام حسن عسکری علیه السلام عرضه داشت:
ـ آقا! ما رو ببخش.*
پی نوشت:
*. اصول کافی، کلینی، ترجمه سیّد هاشم رسولی، ج

نویسنده : ثارالله | موضوع : داستان هایی از زندگانی اهل بیت


نظرات شما :

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

مطالب مرتبط