server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

خاطرات شهید علی دیابی

شهید علی دیابی

گل2

فرزند قاسم                               مسئولیت :
متولد ۱۳۳۸ در سمنان                تاریخ شهادت : ۲۵/۰۴/۶۱
تحصیلات :                                محل شهادت : کردستان – – سردشت
شغل :                                     نحوه شهادت :
تاهل : متاهل                            تعداد فرزند : ۲
یگان : سپاه                              محل دفن : امام‌زاده یحیی سمنان
مدت حضور                                بنیاد : سمنان

 
مجموعه خاطرات

 

 

نویسنده : حبیب الله دهقانی

 

 

خوشحال به خانه آمد. دیدم در دستش چند برگه است. خیال کردم وام ساختمان جور شده است. آن موقع مشغول ساختن خانه بودیم. با این حال پرسیدم:« علی! چی شده که این‌قدر خوشحالی؟ ».

گفت:« رفتم بسیج اسمم رو نوشتم، اگه خدا بخواد می‌رم جبهه. ».

گفتم:« توی این موقعیت مگه واجبه؟ خانه نیمه کاره است و بچه‌مون توی راهه. ».

نگاهی به من کرد و گفت:« اونهایی که جبهه هستن زن و بچه ندارن؟ مشکل فلانی بیشتره یا مشکل ما؟».

سفره را انداختم و با هم ناهار خوردیم. صحبت می‌کرد تا دلم را به دست بیاورد. سفره که جمع شد، گفتم:« حالا که تصمیمت رو گرفتی و راهت رو انتخاب کردی، خانه‌ی نیمه‌کاره رو که برگشتی تمومش کن. ».

 

همسر شهید

 
برای دیدن پدر و مادرم به تهران رفته بودم. می‌خواستم به سمنان برگردم. با خبر شدم علی آقا تهران است. با هم قرار گذاشتیم و رفتیم ترمینال. توی دستش یک حلب روغن پنج کیلویی بود. تعجب کردم و با خودم گفتم:«مگه سمنان روغن پیدا نمی‌شد، چرا از تهران خریده؟ ».

بین راه اتوبوس برای ناهار و نماز نگه‌داشت. دیدم حلب روغن را با خود برد و هر کجا می‌رفت از خودش جدا نمی‌کرد.

پیش خودم حرص می‌خوردم و از آن ‌طرف هم شرمم می‌آمد که اعتراض کنم. تا خانه او حلب را از خود جدا نکرد.

چند روز بعد که به منزلشان رفتم، به دخترم گله کردم و گفتم:«نمی‌دونستم علی آقا خیلی مال جمع کن و مال دوسته. یک حلب روغن مگه چه قدر ارزش داره از تهران تا این‌جا از خودش جدا نکرد؟ ».

گفت:« نه مادر! اون حلب روغن نبود، پول بود. ».

گفتم:« حالا چرا توی حلب روغن؟ ».

گفت:« برای این که کسی شک نکنه. راستش می‌دونین که ما توی ساختمون سازی هستیم و هر چه داشتیم خرج کردیم. داداشش پیغام داد به تهران بره و مقداری پول بهش بده. او هم به خاطر این که کسی شک نکنه گذاشته توی قوطی روغن. پانزده هزار تومان خیلی پول بود. ».

 

مادر خانم شهید

 
به حساب سال و خمس خیلی اهمیت می‌داد. همین که سر سال ‌شد، ‌گفت:« زن! بیا هر چه داریم و از خرج سالمون اضافه اومده حساب کنیم. ».

گفتم:« ما که چیزی نداریم. حقوق بگیر هم که نیستیم. اگه پول ‌داشتیم می‌رفتیم شهر و یک خونه می‌خریدیم. ».

گفت:« خمس سهم امام زمانه. هر چی بدیم چند برابر اون رو خودش به ما می‌ده. ما که ادعای مسلمانی می‌کنیم، نباید حق امام رو بخوریم. ».

 

همسر شهید

 
جبهه که بود، اگر دسترسی به تلفن پیدا می‌‌کرد تلفن می‌زد. آخرین بار که تماس گرفت، گفت:« برای ساختن در و پنجره‌ی خونه سفارش کردم. اگه آماده شد زحمت بکشین کار بذارین. از این که بچه‌هام سر پناهی ندارن ناراحتم، چون بهشون سخت می‌گذره. به خونواده‌ام بیشتر توجه کنین. پیش خودت باشه بعد از علی‌اصغر نوبت منه. ».

 

احمد(برادر شهید)

 
بیشتر عمرش را در بیابان‌ها چوپانی می‌‌کرد. از بس در سرما و گرما توی بیابان مانده بود، چهره‌اش سوخته و سیاه شده بود. شبی که به خواستگاری خواهرم آمد، خواهرم او را در کوچه تشخیص نداد. به مادرم گفت:« یک پسر سیاه توی کوچه سراغ خونه ما رو می‌گرفت. ».

 

خواهر زن شهید

 
چوپان بود. مدت‌ها بود او را ندیده بودم. در صحرا سراغش را گرفتم و به دیدنش رفتم. با دیدنم خیلی خوشحال شد. فوری روی زمین چاله کند و سفره پلاستیکی‌اش را روی آن انداخت. چند گوسفند را روی آن دوشید و مقداری ماست هم که همراه داشت داخل شیر ریخت و هم زد. گور ماست درست کرد و با هم خوردیم. خیلی خوشمزه شده بود. یکی از ابتکاراتش همین بود که ظرف نداشت و با کندن چاله و کشیدن پلاستیک ظرف شیر درست کرد.

 

مجید(پسر عموی شهید)

 
علی آقا در تهران آموزش نظامی می‌دید. تصمیم گرفتم ازدواج کنم. خیلی دلم می‌خواست توی مراسم ما حضور داشته باشد. برنامه را طوری تنظیم کردیم تا آموزشش تمام شود. بعد از آموزش چند روزی مرخصی آمد. ما هم مراسم عروسی گرفتیم. قبل از این که ساکش را ببندد و عازم شود، گفتم:«داداش! اگه می‌شه رفتنت رو یک ماه عقب بنداز، خانمت ماههای آخر بارداریه. از اون طرف یک بچه کوچک هم داره. یکی می‌خواد بچه رو نگه داره. ».

می‌خواستم لااقل تا زایمان خانمش بماند.

گفت:« من چکاره‌ام، خدا خودش نگه می‌داره. حالا که خدا توفیقش رو داده تا برم جبهه، بچه رو هم به خودش می‌سپارم. ».

 

محمدرضا ( برادر شهید )

 
برادرم، محمود و چند نفر از بستگان نزدیک در طول جنگ شهید شدند. شنیدن خبر شهادت، مجروحیت و اسارت برای خانواده ما عادی بود. علی‌ آقا که رفت کردستان، با وضعیت آن جا در انتظار خبرهایی بودیم. یک شب خواب دیدم جایی با علی آقا ایستادیم و برای موضوعی صحبت می‌کنیم. محمود با ماشین آمد، علی را صدا زد و با خودش برد. پیش خودم گفتم:«چی شده بدون این که با من حال و احوال کنه، سوار شد و رفت. ».

از صبح که بیدار شدم، منتظر شنیدن خبر بودم. فردای آن روز خبر شهادتش را به ما دادند.

 

محمدرضا ( برادر شهید )

 
روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال پنجاه و پنج در مسیر شترسنگ به روستایمان، فرج‌آباد سمنان، پیش خودش زمزمه‌هایی داشت. خیلی توجه کردم که بفهمم چه می‌خواند. گفتم:« علی‌جان! یک کم بلندتر بخون ببینم چی می‌گی؟ ».

گفت:« این روزها متعلق به امام علّیه، هر چی می‌گیم باید برای اون باشه. ».

کم‌کم زمزمه‌اش بلند شد و به سینه می‌زد.

علی جانم علی جانم علی مولای درویشان

علی جانم علی جانم علی جانم علی جانم

 

ابراهیم(پسر عموی شهید)

 
بعد از آموزش از تهران تا سردشت کردستان با هم بودیم. داخل اتوبوس شعار می‌داد و ما هم تکرار می‌کردیم:

« بهشتی! بهشتی! با خون خود نوشتی

استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی.».

ما را از سردشت به روستای ده ‌باغی بردند، ولی او و چند نفر دیگر را در پایگاه نگه داشتند. از این تصمیم خیلی ناراحت شده بود. اصرار داشت او را هم با ما اعزام کنند.

چند روز بعد او را به مقرّ ما فرستادند. برای چای و ناهار دور هم نشستیم. چیزی نخورد. ابتدا فکر کردیم تازه به جمع ما آمده خجالت می‌کشد. اصرار کردیم، نخورد.

گفتیم:« مگه روزه‌ای؟ ».

چیزی نگفت. سرش رو پایین انداخت. فهمیدیم روزه است.

 

حسن سالار (همرزم شهید)

 
بار اول توی پایگاه شهید چمران او را دیدم. از من بزرگتر بود. کارگر بود و روزها سر کار می‌رفت اما خستگی در او دیده نمی‌شد. بیشتر شب‌ها هم برای نگهبانی و گشت‌زنی به پایگاه می‌آمد. هر وقت در پایگاه بود و کسی برای امری مراجعه می‌کرد، بچه‌ها را نمی‌فرستاد و خودش می‌رفت. ما از پشت پنجره یا محوطه به نحوه رفتارش نگاه می‌کردیم. خیلی با متانت و خوشرویی برخورد می‌کرد.

یک بار خانمی آمد به پایگاه. سرش را پایین انداخته بود و راهنمایی می‌کرد. وقتی هم که شهید شد بچه‌های محل و بسیج برایش سنگ تمام گذاشتند.

 

بهرام علی‌نژاد(دوست شهید )

 
برادرم علی‌اصغر شهید شد. او جبهه بود. چند روز بعد از مراسم به مرخصی آمد. با دیدنش بند دلم پاره شد و گفتم:« خدا رو خوش می‌یاد منو با این وضع می‌گذاری و می‌ری جبهه؟ ».

گفت:« وظیفه‌ام اینه برم جبهه و وظیفه تو اینه ‌که صبر کنی. هر چی ثواب برای من بنویسن برای تو هم می‌نویسن، شاید هم بیشتر. ».

چند روز بیشتر پیش ما نماند. روز آخر درد زایمان مرا گرفت. من را به بیمارستان رساند. چند ساعتی نگذشته بود که بچه به دنیا آمد. آن روز قصد برگشت به جبهه را داشت. از پرستار تقاضا کرد بچه را ببیند اما پرستاران موافقت نکردند.

وقتی متوجّه شد بچه‌اش پسر و سالم است، با گذاشتن پیغام خداحافظی کرد و رفت. چهلم برادرم او به شهادت رسید و دیدارش با پسرم به قیامت کشید.

 

همسر شهید

 
تابستان سال شصت و یک، بعد از آموزش از پادگان بیست و یک حمزه با هم به سردشت اعزام شدیم. در پادگان سردشت به سه گروهان تقسیم شدیم. اول گروهان ما را به روستای ده‌باغی اعزام و چند روز بعد آنها را پیش ما فرستادند. قرار شد یک هفته شبانه روز آن جا نگهبانی بدهیم. مقرّ ما دارای سنگر گروهی، سنگر نگهبانی و کانال ارتباطی بین سنگرها بود. اطراف مقرّ را برای جلوگیری از نفوذ ضدانقلاب، مین و تله ‌گذاشته بودیم. ضدانقلاب برای خنثی کردن مین‌ها، احشام مردم روستا را در تاریکی شب به طرف تپه می‌فرستاد. با سر و صدایی که می‌شنیدیم فکر می‌‌کردیم ضد انقلاب است. تیراندازی می‌کردیم. صبح می‌دیدیم چند گوسفند تیر خورده و کشته شده‌اند.

فرمانده دستور داد:« تا مطمئن نشدین که ضدانقلابه، تیراندازی نکنین!».

یک شب نگهبانی ساعت ده تا دوازده نوبت من بود. آن شب هوا خیلی تاریک بود و نور مهتابی نبود که چیزی دیده ‌شود، ولی گاهی سر و صدای ضعیف از لابه لای درخت‌های پایین تپه شنیده می‌شد. ساعت دوازده پست را به علی آقا تحویل دادم و گفتم:« علی‌جان! نترس ولی هوشیار باش! ». تجهیزات کامل خودش را به سنگر برد و کلاه کاسکت را هم به سر گذاشت. هنوز یک ربع از تحویل نگهبانی نگذشته بود که ضد انقلاب از چهار طرف به مقرّ حمله کرد. بچه‌ها را بیدار کردیم و به سنگر فرستادیم. تیراندازی دو طرف شروع شد. به علت تیراندازی، علف‌های اطراف تپه آتش گرفت و منطقه روشن شد. یک لحظه متوجه شدیم تعدادی با نفوذ به بالای تپه به سنگر‌ها نزدیک شده‌اند. بچه‌ها مقاومت و به اطراف تیراندازی ‌کردند. به طرف کسی که صحبت می‌کرد تیراندازی کردیم و کشتیمش. علی آقا و دو نفر دیگر به نام‌های سید تقی لجرانپور و فرهاد فریدونیان به شهادت رسیدند. درگیری تن به تن شده بود. یکی از پیشمرگان مسلمان که به منطقه توجیه بود، ما را از مسیری به طرف جنگل و زیر خرمن گندم پنهان کرد.

 

حسن نجم(همرزم شهید)

 
وقتی بچه دومّم به دنیا آمد، علی آقا مرخصی‌‌اش تمام شد و به منطقه برگشت. پرستار‌ها نگذاشتند تا او بچه را ببیند. گویا آرزو داشت. مادر یکی از پرستار‌ها، چند وقت بعد که من را دید، گفت:« شوهرت رو خواب دیدم، گفت:’حالا که نگذاشتین بچه‌ام رو ببینم لااقل عکسش رو برام بفرستین.‘ ».

 

همسر شهید

 
شب عروسی وقتی من را به خانه بخت بردند، چند تا از فامیل‌های من و علی آقا که آمده بودند، برگشتند. از فیلمبرداری و عکس خبری نبود. رفت وضو گرفت و آمد. سجاده‌اش را پهن کرد و گفت:« اگه می‌خوایم زندگی خوب و سعادتمندی داشته باشیم، باید با خدا عهد ببندیم که همیشه شکرگزار نعمت‌هاش باشیم و توی زندگی فراموشش نکنیم. نماز بخونیم و دعا کنیم تا خدا بچه سالم و دینداری به ما بده. ».

بعد هم ایستادیم رو به قبله و دو رکعت نماز شکر خواندیم و برای حاجت‌های خود دعا کردیم.

 

همسر شهید

 
خداوند توفیق داد و به شکرانه به دنیا آمدن اولین فرزندمان رفتیم به پابوس امام رضا علیه‌السلام. سواد آن چنانی نداشتیم تا زیارت نامه را خودمان بخوانیم. هر کجا دعا یا زیارت نامه‌ای می‌خواندند، می‌نشستیم و استفاده می‌کردیم. وقتی وارد صحن شدیم علی آقا پیش خودش زمزمه می‌کرد و اشک می‌ریخت. می‌گفتم:« بلندتر بگو تا من هم بفهمم. ».

می‌گفت:« من که سواد ندارم زیارت نامه بخونم، چند تا شعر یاد گرفتم و با آقا زمزمه می‌کنم. ».

دلم می‌خواد که پیغمبر ببینم دمی با ساقی کوثر بشینم

بگیرم در بغل قبر رضا را حسین را در صف محشر ببینم

 

همسر شهید

 
مدتّی از زندگی مشترکمان را چوپان بود و بیشتر اوقات هم در بیابان. کمتر می‌توانست به خانه بیاید. در روستای چند خانواری خبری از جشن‌ها و عزاها نبود. وقتی به شهر آمدیم سعی می‌کرد به مناسبت میلاد ائمه دست خالی به خانه نیاید. مخصوصاً میلاد علی علیه‌السلام هر کجا بود شیرینی می‌خرید و به خانه می‌آورد. به همین وسیله به ما یادآوری می‌کرد.

 

همسر شهید

 
تلفن نداشتیم. به منزل دختر عمه‌ام زنگ می‌زد و اطلاع می‌داد که من پای تلفن بروم. منزلمان نزدیک بود. ساعتی نگذشت زنگ تلفن به صدا درآمد. علی‌آقا از کردستان بود. خیلی خوشحال شدم. دلم می‌خواست بیشتر صحبت کند. چند سفارش به من کرد:« دوری‌ام رو تحمل کن و تنها خونه نمون که بهت سخت بگذره. آخرین تلفنه که بهت می‌زنم. اگه وقت کردم نامه‌ می‌دم. ».

چند شب بعد خواب دیدم لباس سفید یکسره پوشید. توی حیاط دست و پایش را شست و رو به قبله ایستاد و مشغول نماز شد. صبح که بیدار شدم حالم گرفته بود. کلافه بودم و هر آن منتظر خبری. توی حیاط نشسته بودم که پسر عمه‌ام زنگ زد و وارد شد. پس از حال و احوال شروع کرد به نوازش و بوسیدن مهدی. یک جوری که من چیزی را احساس کردم و پرسیدم:«پسرعمه! از علی آقا چه خبر؟ ».

اصرار می‌کردم. او وقتی دید خیلی اصرار می‌کنم و مثل این که آمادگی شنیدن خبری را هم دارم، گفت:« اومده و توی سپاهه. ».

خیلی خوشحال آماده استقبال از او شدم. رفتم اسپند را آماده کنم که گفت:« دختردایی! می‌خوام یک چیزی بهت بگم. تو رو به جان مهدی ناراحت نشو! ».

دلم ریخت و زمین دور سرم چرخید. نشستم روی زمین. همان‌طور که بغض گلویش را گرفته بود، من را برای شنیدن خبر شهادت آماده ‌کرد.

 

همسر شهید

 
به خاطر این که در روستا مدرسه نبود درس نخواند. یک سال بعد عروسی‌مان به شهر آمدیم. در کارخانه مشغول شد. روز کار می‌کرد و شب کلاس نهضت سوادآموزی می‌رفت. به درس خواندن علاقه پیدا کرد. من شش کلاس درس خوانده بودم. از من خواست کمکش کنم.

می‌گفت:« واقعاً راست می‌گن که آدم بی‌سواد کوره، حالا که یاد گرفتم یک چیزهایی رو بنویسم، می‌فهمم سواد چقدر خوبه. از کلاس که بر‌گشتم بیا با من کار کن تا یک چیزهایی یاد بگیرم. ».

برای یادگرفتن شرم نمی‌کرد.

 

همسر شهید

 
عکس جدیدی گرفته بود. چند بار نشانم داد و گفت:« خانم! ببین این عکس خوبه برای بعد از شهادتم. ».

گفتم:« داداشم چند بار جبهه رفته شهید نشده، تو برای اولین بار می‌خوای بری جبهه شهید بشی؟ ».

فکر نمی‌کردم شهید می‌شود.

 

همسر شهید

 
می‌خواستیم برای پسرمان، مهدی، خواستگاری کنیم. با شهید در میان گذاشتم. وقتی به خانه برادر شوهرم رفتیم و مطرح کردیم، مادر خانم مهدی گفت:« دیشب علی‌آقا رو توی خواب دیدم. به منزل ما اومد و یک چادر سفید به سر دخترم کرد. صبح که بیدار شدم منتظر خبری بودم. ».

 

همسر شهید

 

 

 

 

نویسنده : گمنام | موضوع : شهيد علی ديابی


نظرات شما :

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.