server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

خاطرات شهيد محمد تقی ذوالفقاری

شهيد محمد تقی ذوالفقاری
گل16
فرزند رمضان                             مسئوليت :
متولد 1345 در سمنان               تاريخ شهادت : 16/05/62
تحصيلات : دوم دبيرستان           محل شهادت : ايلام – – مهران
شغل :                                    نحوه شهادت : اصابت تركش به بدن
تاهل : مجرد                             عمليات : والفجر 3
يگان : سپاه                             محل دفن : امام زاده اشرف سمنان
مدت حضور                               بنياد : سمنان

مجموعه خاطرات

 

نويسنده : صديقه شجاعي

 

بار اولي كه مي‌خواست به جبهه برود صبح زود از خانه بيرون رفت، بدون اين كه به كسي چيزي بگويد. نگرانش شدم.

وقتي كه آمد، پرسيدم:« كجا بودي؟ ».

خوشحال به نظر مي‌رسيد، گفت:« رفته بودم پايگاه بسيج ثبت نام كنم، مي‌خوام برم جبهه. ».

گفتم:« همين‌طوري مي‌خواي بري؟ نمي‌خواي از بابات اجازه بگيري؟».

گفت:« بابا راضي نيست كه برم جبهه. مي‌گه:’ صبركن يدالله برگرده بعد تو برو!‘ ».

گفتم:« برو ساكت رو بردار و لباس‌هات رو جمع كن، بابات راضي شده كه بري. ».

خيلي خوشحال شد.

مادر شهيد

 
به او گفتند:« بايد بري تهران آموزش ببيني. ».

چند روزي در پادگان بود و برگشت.

گفتم:« چرا اومدي؟ ».

گفت:« سنم رو ايراد گرفتن. ».

از اين موضوع بسيار ناراحت بود، طوري كه هر شب گريه مي‌كرد. بالاخره راضي شد تحصيلش را ادامه دهد. رفت ثبت‌نام كرد. آن سال را با جديّت درس خواند. روزي به خانه آمد. ديدم خوشحال است. گفتم:«چي‌شده؟».

گفت:« بالاخره با جبهه رفتنم موافقت كردن. ».

مادر شهيد

 
پانزده سالم بود. آن موقع در منطقه سردشت بودم. روزي نامه‌ي برادرم به دستم رسيد. نوشته بود در منطقه جنوب است. باورم نمي‌شد که او درسش را رها کرده و به جبهه آمده باشد. بعد از سه ماه خبر شهادتش را به من دادند. قبل از شهادتش موفق به ديدنش نشدم.

برادر شهيد

 
سال پنجاه و هفت بود. انقلاب داشت پيروز مي‌شد. محمدتقي كلاس پنجم بود. يک روز رساله امام را آورد. فرداي آن روز راهپيمايي بود. من و محمدتقي در راهپيمايي شركت كرده بوديم. همان روز مجسمه شاه را پايين كشيدند.

توي كوچه نشسته بوديم که ديديم چند مأمور آمدند. پدرم فكر ‌كرد به خاطر رساله‌ي امام آمدند. گفت:« برين خونه رساله رو بردارين و يک جايي پنهانش كنين. حتماً اونها متوجه شدن. ».

محمدتقي سريع رفت رساله‌ي امام را برداشت از راه پشت بام همسايه پريد توي كوچه. آن را جلوي خانه پنهان كرد.

يدالله(برادر شهيد)

 
شبي خواب ديدم آقايي با لباس سفيد به خانه ما آمد و گفت:« پسرت شهيد شده. ».

آن زمان دو تا از پسرهايم در جبهه بودند. هميشه دعا مي‌كردم دست دشمن اسير نشوند.

محمدتقي كه بچه اوّلم بود شهيد شد. جنازه‌اش قابل شناسايي نبود.

مادرشهيد

 
سال شصت و دو، قرار بود محمدتقي به جبهه برود. مقداري آجيل، خوراكي، لباس و چيزهاي ديگر برداشتم و رفتم مجمع ابوالفضل. داشتند رزمند‌گان را از زير قرآن رد مي‌كردند. دنبالش گشتم. او را پيدا كردم. در آغوش كشيدمش و بوسيدم. احساس كردم كه محمدتقي شهيد مي‌شود.

در همين فكر و خيال بودم كه او سوار اتوبوس و از جلوي چشمانم دور شد.

مدتي بود كه از او خبري نداشتم. نگرانش شدم تا اين كه عمليات والفجر سه شروع شد. قرار بود گردان موسي بن جعفر از شهرستان سمنان وارد عمليات شود. بعدها همرزمانش مي‌گفتند:« محمدتقي اون روز حالت معنوي خاصي پيدا كرده بود.» با ديگر برادرهاي رزمنده‌ي استان در آن عمليات شركت كرد. در حالي كه در محاصره تانك‌هاي دشمن بودند، محمدتقي در اثر خوردن تركش به بدن و قطع شدن پايش شهيد شد.

مادر شهيد

نویسنده : گمنام | موضوع : شهيد محمد تقی ذوالفقاری


نظرات شما :

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.