server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

خاطرات شهید محمود کاوه(هیبت و صلابت سردار کاوه)

شهید محمود کاوه

سردار محمود کاوه
موضوع: هیبت وصلابت
گوینده: محمود همت آبادی
یک روز کاوه با من تماس گرفت که بلند شو و به اینجا بیا وقتی نزد کاوه رفتم گفت: تا فردا صبح ۱۵ نفر بی سیم چی ماهر و کار کرده به گردان امام حسین (ع)- که قرار بود در عملیات کربلای ۲ نوک پیکان حمله باشند – معرفی کن. من گفتم: نیروی بی سیم چی گردانشان تکمیل است. ایشان گفت: من بی سیم چی هایش را چک کردم کیفیّت ندارند. گفتم: می توانم با بی سیم چی های گردان امام علی (ع) تعویض نمایم. گفت: می خواهی یک گردان را آباد کنی، گردان دیگر را خراب می کنی همه گردانها باید در یک سطح باشند. من به کاوه گفتم: من از کجا نیرو بیاورم؟ من که الان نیرو در دسترس ندارم. گفت: برو از واحدها نیروهای مساعد پیدا کن که بتوانیم با یک آموزش سه ، چهار روزه آنها را برای کار آماده کنیم ، من اصرار می کردم که نمی توانیم این کار را بکنیم. من هم که دیگر نسبت به اوّل خیلی جسورتر شده بودم و می دیدم دعوایمان نمی کند می گفتم: من نمی توانم این کار را انجام دهم. کاوه می گفت: من می گویم باید بشود. بعد گفتم: حاج آقا معذرت می خواهم ما که لجستیک نیستیم که نامه ای بنویسید که مثلاً دو تا دیگ در اختیار فلان گردان قرار دهید ما نیروی انسانی هستیم و نیرو را که نمی شود از انبار برداشت.

آقای کاوه در جواب من گفت : ای پسر کلّه شق این حرفها را به من می گویی فکر می کنی من نمی دانم انبار نیست یک مسئول پرسنلی نباید بتواند از یک لشکر ۱۵ نفری نیروی بی سیم چی آماده کند . این برخورد کاوه را که دیدم بلند شدم و از اطاقش فرار کردم کاوه هم پشت سر من آمد خلاصه در همین حین با عسگری مواجه شدم. گفت: این پسر دارد به من می گوید مگر من انبار دار هستم که به من می گویی ۱۵ نفر بی سیم چی تهیه کن. خلاصه ما از اتاق دومی که دفترش بود فرار کردیم و به قسمت مراجعات آمدیم. آقای عسگری درب را بست و من دیدم با این شدت که می آید بعید نیست که در خیابان هم به دنبال من بیاید. خلاصه فرار کردم و رفتم و دیگر ماتم من شروع شد. ساعت ۵ بعد از ظهر بود نیرو چه زمانی باید آماده بشود ساعت ۸ صبح به همین خاطر نزد آقای بزرگی که سازماندهی ما بود رفتیم و به ایشان گفتم: آقای بزرگی من ۱۵ نفر بی سیم چی می خواهم. ایشان کمی مرا دلداری داد و گفت: قضیّه حل است. گفتم: نداریم. البتّه بزرگی خودش چون قبلاً فرمانده گردان بود می دانست که چه نیرویی برای این کار مناسب است و ما به اتّفاق آقای بزرگی لیست کلیه واحدها را چک کردیم و نیروهایمان را شناسایی کردیم از همه لیستها ۶۰ نفر مشمول، بسیجی و پاسداری که می توانست کار بکند را شناسایی و آماده کردیم. تا ساعت ۱۰ همان شب این افراد را خواستیم و با یکی یکیشان مصاحبه کردیم و از این تعداد ۲۰ نیروی بی سیم چی خوب و کار کرده را جدا کردیم . زمان ساعت ۱۲ شب بود . من سریع نیروها را سوار ماشین کردم و رفتیم و ساکهایشان را برداشتیم و با ماشین خود معاونت نیرو بردیم و تحویل آقای سیرجانی فرمانده گردان دادیم و رسید هم از ایشان گرفتیم . گفتم : آقای سیرجانی بنویس که ساعت ۱۲ شب همّت آبادی معاونت نیرو آمد و ۲۰ نفر نیروی بی سیم چی را تحویل داد. ضمناً به ایشان گفتم تا ساعت ۷ صبح اگر این نیروها را نخواستی دوباره تماس بگیر تا برای شما بی سیم چی دیگر بفرستم . ساعت ۷ صبح سراغ سیرجانی رفتم گفت: دستت درد نکند واقعاً اینها بی سیم چی هستند گفتم آن ۱۵ نفر را بده تا جای دیگر بکار گیرم. گفت: نه، آنها را هم لازم داریم. انتظار داشتم که کاوه بعد از اینکه دعوایم کرده یک خنده ای بر لبش بنشیند. دنبال بهانه ای بودم که به نزد کاوه بروم تا یک خنده ای بکند و رنج و زحمتی که کشیده بودم از دلم بیرون برود. آن شب را تا صبح نخوابیدم . از رفتار خودم هم که گفته بودم مگر ما لجستیک هستیم که دو تا قابلمه بیاوریم پشیمان شده بودم. یک وضعیّت خاصی داشتم و با خودم می گفتم : می شود که یک لحظه دیگر خنده کاوه را ببینم . از طرفی خوشحال بودم که کار انجام شده اما از طرف دیگر به خاطر جسارتی که کرده بودم ناراحت بودم. از طرفی هم در لشکر پیچیده بود که کاوه سر دنبال همّت آبادی کرده است. این موارد برای من مهم نبود مهم این بود که من چرا جسارت کرده ام و دلم پر می زد که آقای کاوه بیاید و یک بار دیگر با مهربانی با ما روبرو شود. من در حالیکه قلبم می تپید ساعت ۸ صبح به ستاد مراجعه کردم و گفتم آقای عسگری اوضاع چه جور است. گفت: آرام است. گفتم: کاوه کجاست گفت: دارد صبحانه می خورد. گفتم که: می توانم نزد کاوه بروم گفت: بله مگر چه شده است قبل از اینکه نزد کاوه بروم با سیرجانی تماس گرفتم و گفتم: آقای کاوه تماس نگرفته است ؟ گفت : آقای کاوه ساعت ۱ شب با من تماس گرفت و من قضیّه را برای ایشان توضیح دادم و ایشان هم خندید بعد فهمیدم که کاوه از موضوع مطّلع شده است. وقتی وارد اطاق شدم دیدم کاوه دارد صبحانه می خورد، سلام کردم سرش را بلند کرد و جواب سلام مرا داد. مظلومانه رفتم و یک گوشه نشستم و به چهره کاوه نگاه کردم. ایشان هم صبحانه می خورد و به من نگاه نکرد . ولی من که به چهره اش نگاه می کردم دیدم یک چهره مهربانی است و آن غضب دیروز فروکش شده است . من منتظر بودم که یک سؤالی از از من بپرسد و من بنشینم و برایش ماجرا را تعریف کنم، اما کاوه هیچ سؤالی نکرد . عسگری وارد شد با چشم به ایشان اشاره کردم و گفتم : یک حرفی با کاوه بزند . آقای عسگری گفت : آقای همّت آبادی آمده آقای کاوه گفت: بله می بینمش ، اینجا نشسته است و یک خنده ای هم کرد که با خنده ایشان بغض من ترکید شروع کردم به گریه کردن . گفتم : آقای کاوه یک خنده ای بکن بابا حال ما گرفته شد . آقای کاوه یک خنده دیگری کرد و دستی به سرم کشید و نگاهی به چهره ام کرد و گفت : همّت آبادی بالاخره قابلمه بی سیم چی شد گفتم : بله ، حاج آقا قابلمه و دیگ بی سیم چی شد. گفت: پس غلامیان هم می تواند، معاونت نیرو هم می تواند که با قابلمه ، گفتم: معذرت می خواهم آقای کاوه شرمنده هستم. گفت: نه، دستی به سرم کشید و بعد گفت: کار خوبی کردی که این تعداد بی سیم چی فرستادی. و نشست عملیات را برای من تشریح کرد و از دلمان درآورد. بعد گفت: یگانی که نتواند ۱۵ نفر بی سیم چی به همّت آبادی بدهد یگان نیست. شما نباید واهمه ای می داشتی گفتم: اشتباه کردم. بالاخره قضیّه حل شد. وقتی من از اتاق بیرون رفتم صدای کاوه آمد که به عسگری می گفت: من اینطور نیروهایی می خواهم ، نیروهایی می خواهم که وقتی دعوایشان می کنم دلسرد نشود و به دنبال کار برود

 

نویسنده : گمنام | موضوع : شهید محمود کاوه


نظرات شما :

  1. صادق عیدی نژاد گفت:

    با سلام خداقوت دل ماها که شکسته خدا دل شما و هیچ بنده ای رو نشکنه، واقعا که بارفتن انسان های پاک و خالص برای خدا تمام خوبی های ما هم بار کرده و رفته، افسوس که هنوز متوجه نشدیم که چی از دست دادیم.
    با تشکر صادق عیدی نژاد خواهر زاده شهید کاظم دلیر

  2. محسن گفت:

    قای همت آبادی
    با این داستانا و روایت ها که تمامی انها با شهدای بزرگ هستند و متاسفانه غیر قابل پیگیری کلی برای خودت اعتبار کسب کردی کاشکی یه شاهد زنده بود اینارو تایید می کرد
    تمام عمر مدیریتی هودت با این خاطرات سپری شد در بانک قبلی که مدیر کل بودی دقیقا سه استان آخر که مدیر کل بودی بالاترین نرخ معوقات و مطالبات رو داره شهبد کاوه نگفت تو کارات یه ذره هم به فکر سازمانت باش

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

مطالب مرتبط