server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

خاطرات شهید مسعود علی محمد پور اهر (پور اهری)

شهد مسعود علی محمد پور اهر (پور اهری)

شهید مسعود پور اهری

شهید مسعود پور اهری

 

 

نام پدر:

تاریخ تولد:۸ مرداد۱۳۴۸                 تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: ۲۴ بهمن۱۳۶۴         نحوه شهادت:

عملیات: والفجر هشت                 گلزار:بهشت زهرای تهران.قطعه ۵۳-ردیف۹۵-شماره۳

مجموعه خاطرات شهد مسعود علی محمد پور اهر (پور اهری)

=====================================================

دومین فرزندمن پسر شد.مسعود سال ۱۳۴۸ به دنیا  امد.کودکی ارام وبا حوصله بود.اذیت وشیطنت چندانی نداشت.همراه خواهر بزرگش در کارهای خانه به من کمک می کرد.اشپزی وخیاطی را دوست داشت.در سفرها همیشه نخ وسوزن همراهش بود وکارهای کوچک خیاطی را معمولا خودش انجام می داد.
سال پیروزی انقلاب مسعود فقط ۹ سال سن داشت.اما در تظاهرات همپای من وپدرش می امد.در بهمن ماه آن سال تمامی پس انداز وقلک خودش را برداشت وپنپه و دواگلی خرید و به مسجد هدیه کرد تا به مردم وانقلاب کمکی کرده باشد.
پدر مسعود پزشکیار بود وکارمند رسمی دولت.سال ۵۸ به کرج امدیم و ماندگار شدیم.بیمارستان کمالی(فیاض بخش) کرج محل کار پدرش بود.مسعود گاهی به دیدار پدرش می رفت اما روحیه اش با کار پدر سازگار نبود.طاقت دیدن زخم وخون ومریض را نداشت.
از ۱۵ سالگی به مسجد و بسیج محله رفت و آمد داشت.تا اینکه راهی جبهه شد.اوبه همراه پسر عمویش(اصغر اهری)در عملیات شرکت داشت ومجروع شد.در ان مجروحیت ضربه به سرش وجمجمه اش وارد شده بود.گاهی شبها از درد نمی خوابید و پدرش مجبور به تزریق امپول مسکن می شد.

مادر شهید

=======================================================

سال ۶۴ خواهر مسعود می خواست به خانه بخت برود و به او گفتم: مسعود بعداز این نوبت خواستگاری توست.
مسعود خجالتی بود وسرش رازیر انداخت.می دانستم هنوز درسش تمام نشدهوباید درسش تمام میشد. اما میخواستم از جبهه رفتنش جلوگیری کنم.پایش بند نبود اما نشد…
در اخرین مرخصی یک هفته در خانه بود .اما نتوانستم بهش رسیدگی کنم. دزد به خانه امده بود.اسباب واثاثیه را برده بود..در همان روزها که از او غافل بودم دیدم او متوجه پرستویی است که هر روز در حیاط خانه پر می زد.پرستوی بیچاره بالش شکسته شده بود ونمی توانست پرواز کند. مسعود برایش دانه می ریخت واون هم اواز می خواند.

مادر شهید

======================================================

در اخرین روز حلوا پختیم.دونفری باهم.
حلوای خوشمزه ای شد. اما با حرف مسعود در دهنم تلخ افتاد که گفت: این حلوای شهید شدنم است…
مسعود چنین جمله ای گفت ونمی دانم چرا به دلم افتاد که دیگه پسرم را نخواهم دید.من ان حلوارا نخوردم.وقتی پسرم راهی جبهه شدحلوا را با خودش برد تا در قطار با دوستانش بخورد.
ان حلوا برای پسرم شیرین ترین حلوا بود..
وقتی مسعود رفت من برای اون پرستو دانه می ریختم.اما با شنیدن خبرشهادتش همه چیز را فراموش کردم.انقدر من وشوهرم بهت زده ودر تلاطم روحی وروانی بودیم که متوجه اشتباهی بودن جنازه پسرم نشدیم.وقتی پسر عمویش(اصغر )امد متوجه شد ومدتی بعد جنازه مسعود را دیدم..جنازه قبلی شهید گمنام اعلان شدوجنازه اصلی را به خاک سپردیم.

مادر شهید

=======================================================

در زمستان سال بعد همان پرستو به خانه ما امد روی درخت توت نشست واواز خواند.برایش دانه ریختم واو می خواند.چند سالی با دیدن ان پرنده یاد مسعودم می افتادم.مسعود دل نازک ومهربان بود.در زندگی شانزده ساله اش به کسی ازار واذیت نرساند.
بعد از شهادتش خبر مهربانی هایش امد.معلم دوره دبستانش با شهادت مسعودجهت دیدن ما از تهران به کرج امد.او گفت که طی چند سالی که معلم مسعود بوده  می دیدم شیر هایی که در کلاس به او می دادند به فقرا ومستمندان می داده است.
زندگی ما زندگی در گذشته وامروز زندگی مرفه وتجملی نبود .یک زندگی عادی ومعمولی بود.اما پسرم مهربان بود. خودش شیر را نمی خوردوان را به بچه هایی می داد که احتیاج به غذا داشتند.

مادر شهید

======================================================

با تشکر از خواهر زاده شهید جهت در اختیار قرار دادن این آثار

نویسنده : گمنام | موضوع : شهد مسعود علی محمد پور اهر (پور اهری)


نظرات شما :

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.