server1 server1 server1 server1

آخرین تصاویر فرزندان زهرا

طرحی از سیمای عسکری(ع)

امام  حسن عسکری(ع)
طرحی از سیمای عسکری(ع)

پدید آورنده : محمد میانجی ، صفحه 26
هفدهمین شماره کوثر را در حالی پیش روی دارید که طراوت ولادت امام عسکری(ع)دل و دیده کوثریتان را از شادابی سرشار ساخته است. آنچه می خوانید، طرحی است از سیمای امام حسن عسکری یازدهمین مظهر ولایت الله بر جهانیان که به صورت گزیده و انتخابی از بحارالانوار و اصول کافی گردآوری شده است.
سروش امامت
محمد یکی از پسران امام هادی(ع) بود (و اکنون به امامزاده سیدمحمد معروف است و مرقد شریفش در چند فرسخی شهر سامره قرار دارد).
در زمان پدرش امام هادی(ع) از دنیا رفت. شیعیان و دوستان از هر سو به خانه امام هادی(ع) آمدند و به آن حضرت تسلیت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بنی هاشم، در منزل امام هادی(ع) گرد آمدند و به امام هادی(ع) تسلیت گفتند. در این هنگام جوانی وارد مجلس شد و در سمت راست امام هادی(ع) نشست. امام هادی(ع) به او فرمود:
یا بنی احدث لله عز و جل شکرا، فقد احدث فیک امرا.
«پسرم، خدا را شکر کن که در باره ات امری پدید آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]
جوان گریه کرد، خدای را سپاس گزارد، کلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت:
« حمد و سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است; و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، کامل کردن نعمتش را برای ما می خواهم، انا لله و انا الیه راجعون;«ما ازآن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.»
بعضی از حاضران که جوان رانمی شناختند: پرسیدند: «این جوان کیست؟»
گفته شد: «حسن(ع) پسر امام هادی(ع) است ».
حاضران در آن روز، که حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دریافتند که امام هادی(ع) به امامت او اشاره فرموده، وی را جانشین خود ساخته است.
جانشین پدر
وقتی محمد فرزند بزرگ امام هادی(ع) وفات یافت، با خود فکر کردم ماجرای محمدو برادرش حسن(ع)، مانند ماجرای اسماعیل و امام کاظم، فرزندان امام صادق(ع)،است. نخست تصور می شد محمد، پسر ارشد امام هادی، بعد از پدرش امام است; ولی بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدی حسن عسکری(ع) است. در موردفرزندان امام صادق(ع) هم همین طور. نخست تصور می شد اسماعیل امام هفتم است; ولی وقتی اسماعیل درگذشت، معلوم شدامام کاظم(ع) هفتمین امام است.
غرق در افکار خود بودم که امام هادی(ع) رو به من کرد و فرمود: «آری، ای ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسکری(ع » جانشین من است. علوم مورد نیاز مردم، وابزار امامت (کتاب و سلاح پیامبر(ص » همراه اوست.
نگین انگشتر
موقعیتی که امام حسن عسکری(ع) در آن قرار گرفته بود با وضعیت امامان دیگرتفاوت داشت; زیرا بعد از وفات وی غیبت امام دوازدهم پیش می آمد و شیعیان بایدبرای تحمل آن آماده می شدند. امام حسن عسکری، در چنین زمانی، نگین انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهید» متبرک کرد. گویا می خواست به شیعیان بگوید گمان نکنید همه چیز به آخر رسیده است; گرچه امام هر عصری ناظر بر اعمال مردم وشیعیان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نباید کاری کنید که باعث بدنامی شیعیان گردد. بر انگشتر دیگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقالید السموات و الارض » حک گردیده بود; یعنی همان خدایی که کلید آسمانها و زمینها تحت قدرت اوست، حضور یا غیبت جانشینان پیامبر را تعیین می کند.
نقش بر سنگ
در حضور امام حسن عسکری(ع) بودم. مردی بلندقامت و تنومند که اهل یمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان امامت، به امام حسن عسکری(ع) سلام کرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشین.
او کنارم نشست. با خود گفتم: کاش می فهمیدم این شخص کیست؟
امام فرمود: «فرزند همان بانوی عرب است که سنگ کوچکی دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر کرده اند، و اکنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من نیز مهر کنم.»
سپس امام به وی فرمود: «آن سنگ کوچک را بده ».
مرد یمنی سنگ کوچکی را، که یک سوی آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(ع) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ….
از مرد یمنی پرسیدم: آیا تا کنون امام حسن(ع) را دیده بودی؟
نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق دیدارش بودم تا اینکه لحظه ای پیش جوان ناشناسی نزدم آمد و مرا به اینجا آورد.
مرد یمنی در حالی که این عبارات را بر زبان می راند، از جای برخاست: رحمت وبرکات خدا بر شما خاندان باد. بعضی از شما، فضایل را از بعضی دیگر به ارث می برید. به خدا سوگند، نگهداری و ادای حق شما همانند نگهداری و ادای حق امیرمومنان علی(ع) و امامان پس از وی (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.
پیش از آنکه برود، پرسیدم: نامت چیست؟
گفت: من «مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن ام غانم » (حبابه) هستم; همان زن یمنی صاحب سنگ کوچک که امیرمومنان علی(ع) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع) آن را مهر کرده اند و نقش آنها بر سنگ باقی است.
لطف به شاگرد
حضور امام حسن عسکری(ع) رسیدم. تصمیم داشتم مقداری نقره از حضرت بگیرم و از آن، به عنوان تبرک، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولی به طور کلی هدف اصلی ام را فراموش کردم. وقتی برخاستم و خداحافظی کردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود:
تو نقره می خواستی، ما انگشتر به تو دادیم، نگین و مزد ساخت آن هم مال توباشد; گوارایت باد، ای ابوهاشم.
گفتم: مولای من، گواهی می دهم ولی خدا و امام من هستی، امامی که دینداری من دراطاعت از او است.
امام فرمود: خدایت بیامرزد، ابوهاشم!
پاسخ به پرسش قرآنی
سفیان بن محمد می گوید: ضمن نامه ای از امام حسن(ع) پرسیدم: منظور از «ولیجه » در آیه شانزدهم سوره توبه چیست؟ خداوند می فرماید:
«و لم یتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه »
«آن مجاهدان مخلصی که جز خدا و رسولش و مومنان کسی را محرم اسرار خود قرار ندادند.»
هنگام نوشتن نامه با خود فکر می کردم که منظور از «مؤمنین »، در این آیه کیانند؟
امام حسن(ع) چنین جواب نوشت: «ولیجه، غیر امام حق است که به جای او نصب می شود; و اما اینکه در خاطرت گذشت مراد از «مؤمنین » در آیه چه کسانی هستند؟ بدان که مؤمنین امامان برحقند، که از خدا برای مردم امان می گیرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»
پرسش فراموش شده
حسن بن ظریف می گوید: دو مساله در ذهنم بود که تصمیم داشتم ضمن نامه ای ازامام حسن عسکری(ع) بپرسم. یکی چگونگی داوری حضرت قائم(عج) پس از ظهور و دیگری در باره «تب ربع ». پرسش دومی را فراموش کردم،تنها نخستین پرسش را نوشتم وجواب خواستم.
امام حسن عسکری(ع) در جواب نوشت: وقتی از قائم(عج) ظهور کند، بر اساس علم خود قضاوت می کند و شاهد نمی طلبد; مانند قضاوت داود پیامبر(ع). تو خواستی درمورد «تب ربع » نیز بپرسی، ولی فراموش کردی. آیه زیرا را بر کاغذی بنویس وبه آن که تب دارد بیاویز; به اذن خدا، ان شاءالله، سلامت خود را باز می یابد.
«یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم.
ای آتش، برای ابراهیم خلیل(ع) خنک و مایه سلامتی باش.»(انبیاء،69).
همین دستور را انجام دادم و بیمار سلامتی خود را بازیافت.
یادگاری
به محضر امام حسن عسکری(ع) رفتم و تقاضا کردم برایم به خط خود چیزی، به رسم یادگار، بنویسد تا هر وقت که خط آن بزرگوار را دیدم، بشناسم.
فرمود: بسیار خوب. احمد، خط درشت و ریز به نظرت گوناگون است، مبادا به شک بیفتی!
آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا کردم قلمی را که با آن می نویسد، (به عنوان تبرک) به من ببخشد.
وقتی از نوشتن فارغ شد، با من صحبت کرد; قلم را با دستمال پاک کرد، به من داد و فرمود: «بگیر، احمد».
گفتم: فدایت شوم; مطلبی در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگینم. می خواستم ازپدرتان بپرسم، توفیق نیافتم. اکنون می خواهم از شما بپرسم.
فرمود: آن مطلب چیست؟
پاسخ داد: مولای من، راویان از پدرانتان نقل کرده اند که: «پیامبران بر پشت،مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شیطانها به رو می خوابند.»
فرمود: این روایت درست است.
عرض کردم: مولای من! هر چه می کوشم به طرف راست بخوابم، نمی توانم.
امام حسن(ع) لختی سکوت کرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزدیک بیا.» نزدیکش رفتم.
فرمود: دستت را زیر لباست ببر; چنین کردم. آنگاه حضرت، دست راست خود را به پهلوی چپ و دست دیگرش را به پهلوی راستم کشید و این کار را سه بار تکرارکرد. از آن زمان به بعد، نمی توانم به پهلوی چپ بخوابم
خبر قتل
هنگامی که مهتدی (چهاردهمین خلیفه عباسی) سرگرم جنگ با موالیان ترک بود،برای امام حسن عسکری(ع) نامه نوشتم که: «آقای من! خدا را سپاس که شرمهتدی را از مابازداشت، شنیده ام او شما را تهدید کرده و گفته است: به خدا آنها (اهل بیت(ع » را نابود می کنم.»
امام حسن(ع) به خط خود چنین پاسخ داد: «این گونه رفتار او، عمرش را کوتاه کرد. از امروز تا پنج روزبشمار; او در روز ششم،بعد از آنکه خوار گردید، کشته خواهد شد.»
همان گونه که امام(ع) فرموده بود،تحقق یافت.
زندان علی بن نارمش
زمانی امام حسن عسکری(ع) را به زندان «علی بن نارمش »بردند. او از دشمنان سرسخت آل علی(ع) شمرده می شد. ولی تحت تاثیر جذبه معنوی و سیمای ملکوتی امام قرار گرفت. هنوز بیش از یک روز از دستگیری امام نگذشته بود، که در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاک نهاد و تا خروج امام از زندان،دیده از زمین برنداشت.
او، از آن پس، بیش از همه امام را می ستود و در شناخت جایگاه امام از همه بصیرتر بود.
سامرا در سفرنامه
1- سفرنامه سیف الدوله
روز دوشنبه دهم، از تکرید نه ساعت کلک رانده به آستانه متبرکه عسکریین، که موسوم به سامره و سرمن رای است، مشرف شدیم.
آبادی خود سامره قدری دور از شط در زمین هموار ریگ بومی واقع است. به قدرهزار خان[وار] جمعیت دارد. [در] همه عرب به خوشی آب و هوا معروف است. بیست سال قبل، از [230 آ] لکناهور هند وجهی آورده، قلعه ساختند.
2- مدفن عسکریین(ع)
مدفن مطهر امامین الهمامین بقعه و گنبد بسیار بزرگ، دومناره و صحن وسیع دارد که همه آنها را، در عهد فتحعلی شاه قاجار، خوانین دنبلی خوی ساخته اند. متصل به همان صحن مقدس، بر روی سرداب و محل غیبت حضرت صاحب عجل الله فرجه در عهد خاقان، که محمد علی میرزای مرحوم وزیر بغدادرا شکست فاحش داده، سامره را متصرف شد، مسجد و صحن ساخته است.
[سامره] به قدر سی صد خانوار جمعیت دارد و ربع فرسنگ دوره قلعه سامره است،لیکن همه قلعه معمور نیست و دیوار قلعه سامره را محمدشاه هندی از گچ و آجرساخته اند و برجهای بسیار محکم به دورش انداخته.
هوای سامره چون بهشت است و خاکش عنبر سرشت. اکثر از سنگ ریزه هایش سلیمانی است و سبز و زرد و مرجانی; زیرا که، از کثرت خوشی هوا در آن دشت باصفا، سنگش بدان طریق مصفا شود. همه روزه که به جهت تفرج و تماشا به آن دشت و صحرامی رفتیم، از آن سنگ ریزه ها برمی چیدیم و با جیب و دامان به منزل می کشیدیم.
چون حضرت امام علی النقی(ع) را از مدینه طیبه خارج کردند و به سامره آوردند،می فرمودند که:
«خرجت من المدینه کرها و دخلت بسر من رای کرها و ان خرجت منها خرجت کرها».
شخصی عرض کرد که از چه بابت این فرمایش را می فرمایید؟
فرمودند: «لطیف هوائها [63 ب] و قله دائها و عذب مائها»; یعنی به جهت پاکیزگی هوایش و کمی دردش و شیرینی آبش.
3- تپه خلیفه
معتصم را اسباب جلالت بسیار بود و لشکر بی شمار. هر وقت که برباره شوکت سوار شدی صد هزار نفر در رکابش سوار بود و همه صحرای سامره دریای لشکر می نمود. روزی با خود خیال کرد که جلالت خود را بر حضرت امام حسن عسکری(ع) بنمایم و بر روی او باب خفت بگشایم. چون پای در رکاب نمود، امر به احضار آن جناب فرمود. با رسیدن امام معظم ونوباوه دودمان سید عرب و عجم، خلیفه امر کرد که هر گاه در این صحرا و دشت وملک و کشت جای بلندی بود که در آنجا به تماشای سبزی صحرا و تفرج ریاحین وگلها می نمودیم و به عشرت می افزودیم. و در آن بین امر کرد که هر سواری یک توبره خاک آورده، در یک جا بریزید.
بر حسب امر خلیفه، بعد از نیم ساعت، پشته ای از خاک برآمد و درخت حکم خلیفه را نوبت ثمر. فورا بر بالایش فرش انداخت و خلیفه به عشرت پرداخت. چون کار آن تپه به اتمام رسید، خلیفه از امام(ع) پرسید که چقدر [68 ا] سوار می باید که در نیم ساعت چنین تپه بیاراید؟ امام(ع) فرمودند که، این سوار پیش سواران خداوند علام قدری ندارد و کسی ایشان را لشکری نمی شمارد; و هر گاه تماشای لشکرخدایی خواهی و جلالت و منزلت پادشاهی حضرت الهی در میان دو انگشت من نظاره کن و بر حالت ذلت خود چاره. معتصم چون در میان دو انگشت آن حضرت دید، هوش ازسرش پرید. دید که همه روی زمین لشکر ابلق سوار است و همه زره پوش و نیزه دار. فورا از بیم و ترس دیده بر هم نهاد و زبان به تمجید آن حضرت گشاد. از آن روزآن حضرت مشهور به امام حسن عسکری گردید.

نویسنده : ثارالله | موضوع : داستان هایی از زندگانی اهل بیت


نظرات شما :

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.